تبليغاتX
همین جوووری - چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش
برای من هر روز یک آغاز است ..آغازی دوباره
 

                     زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست .

 

دیشب تنهایی را احساس می کردم درحالیکه ستاره ها طلوع کرده بودند ٬وجود ستاره ها باعث میشد که من نترسم ..وقتی ترسم از بین رفت و به اطرافم نگاه کردم در سکوت محض صدای جویبار می آمد که شرشر جریان داشت ٬ من تقریباْ نزدیک جوی آب بودم و وقتی کمی به بالا نگریستم درختای کهن سالی را میدیدم که پائیز همه ی کرک پر آنها را ریخته بود و ستاره ها مثل میوه های درختای کهسال به نظر می رسیدند.. کنار شاخه ها ی خشک درختان کهن میوه هایی نورانی روئیده بود و میوه های زیبای چشمک زن ٬میگفتند بیا و ستاره ای بچین .. سرمای هوا باعث میشد هرازچندگاهی خود را جم و جور کنم و باز از نو به تماشا بنشینم . کنار این درختان ستاره دار هم دیواری کاهگلی بود و مشبک آنطور که بعضی از میوه های این درختان کهن و خزان زده نیز روی دیوار افتاده بود . ماه لبخندی به لب به من و جویبار می نگریست ..

 

در آن نزدیکی ها سگی عوعو میکرد

اما  من دیگر تنها نبودم..

 

پ.ن:

این صحنه باشکوه و رویایی خیلی از تصوارتم نسبت به زیبایی شب کویر جذاب تر بود ..




بعد نوشت: 

نه مرادم

نه مریدم

نه پیامم

نه کلامم

نه سلامم

نه علیکم

نه سپیدم

نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم

نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

حقیقت نه به رنـگ است و نه بـو

نه به هــای است و نه هــو

نه به این است و نه او

نه به جـام است و سَبـو

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

همه جا تو

نه یک جای

نه یک پای

هَمه‌ای

با هَمه‌ای

همهمه‌ای

تو سکوتی

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 9:36  توسط PaRpAryA خانم |