![]() |
![]() |
|
|
خب دیروز رفتم مطب دکتر٬ بهم گفت تو که این همه مدت صبر کردی یک ماه دیگه هم صبر کن تا کامل فیکس بشه دندونات . این در حالیه که دندونای فک پائین من اصلا از همون اول مرتب بودن تا اینکه بنا به توصیه دکتر ارتودنسی شد می گفت به این دلیل که تو فک پائینت یه دندون آسیای شیری هست که زیرش هم دندون نیست ٬ اینم به علت شیری بودن لق نیشه و می افته ٬ باید بکشیش اونوقت ما با ارتودنسی جاشو پر می کنیم! حالا این دندون شیری اینقده محکم بود که به سختی کشیده شد .. الان هم بعد از پنج سال هنوز فیکس نشده جاش! امروز باز نوبت داد که برم . یادم باشه ساعت ۴:۳۰ مطب باشم .
دیروز هیچ خریدی نکردم کلی مانتو دیدم که از همهشون حالم به هم خورد . هم این که جنسشون خیلی زاقارته هم این که رنگای تیره ی زشتی دارن هم از مدل همشون بدم اومد. من باید برم خیاطی واسه مانتو . خیاطی رفتن هم شانسی در میاد مخصوصا این آقا خیاط ما غیرتی هم هست . همه مانتو و لباسا رو گشاد و بلند می دوزه !! موقع پرو لباس هی باید بگی تنگ تر و کوتاه تر و واسه پرو آخر هم باز باید بدی پنج ساتن کوتاه کنن مانتوت رو
دیشب رفتیم بیرون شام خوردیم تا موقع شام خوب بود خیلی خوش گذشت ٬ کلی هم پیاده روی کردیم . اما بعد از شام افتضاح بود و خیلی بد گذشت و همش اعصاب خوردی پیش اومد ٬ به نظرم من تقصیری نداشتم!! نزدیکای خونه هم دو تا پسره خیلی نیکبت همراهیم کردن!! البته انگار سنشوم زیاد بود اما کوچولو مونده بودن ٬ آخه اینا داشتن جلو من راه می رفتن من فک می کردم بچه هستن بعدش هی آروم آروم راه رفتن تا اینکه یکیشون برگشت ٬ یادم نیست دقیقاْ چی گفت اما کلی واسه خودش مرد بزرگی بود و ریش و سیبیل داشت . حالا قدش تا شونه من میشد (من قدم متوسطه ۱۶۶) بعدش خیلی هم لاغر بود که اصلا ازش نترسیدم ٬ با خودم گفتم هههه اینو باش الان می تونم بزنم بکشمش . یه اخم هم بهش کردم که حساب کار خودشو کرد و دمش رو گذاشت رو کولش و دور شد . موقع از خیابون رد شدن هم کلی احتیاط کردم اما یه پژو عقده ای مخصوصاْ اومد سمت من و ترسوندم یعنی با سرعت بالا از کنارم رد شد طوری که من پریدم عقب و چون ترسیده بودم یه کم اشک تو چشمام جمع شد ..
امروز عصر دلم می خواد همش تو خونه پیش مامانم باشم ٬ آخه دیروز کم دیدمش دلم براش تنگ شده . امروز عصر دلم می خواد تنها باشم خیلی تنها . شاید چند روز می خوام تو لاک خودم باشم و از دنیای بیرون فاصله بگیرم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:15 توسط 03031112 |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگر غم لشکر انگیزد
که خون عاشقان ریزد منو ساقی بهم سازیمو بنیادش براندازیم .... ....... به امید ایرانی آزاد حتی برای فرداهای دور . من سیاسی نمی نویسم فقط افکار خودم و روزمرگی هایی که دارم و اتفاقاتی که به نظرم جالب توجه هستند و آپ میکنم .. بیش از نوشتن از خواندن وبلاگ لذت میبرم . دوس دارم جایی باشه که فکراتو بنویسی و دوستانی از قماش خودت داشته باشی و باهاشون به اشتراک بزاری . خب این زندگی مجازی منه . جایی که رفتار درش اثر نداره بلکه فقط فکر و شاید هم تخیل موثره .. جایی که خیلی از دوستانم منو می خونن . خیلی اوقات دلم می خواست که وبلاگ مخفی داشته باشم . جایی که کسی منو نشناسه و برای خودم بی دغدغه بنویسم . اما تصمیم گرفتم همینجا باشم و در کل بگم که همینی که هست !! می خوای بخواه نمی خوای هم چی؟ باید بخوای :) خیلی چیزها هست که ناراحتم می کنه .. مثل اوضاع احوال کشورم همه ی جوونای همسنم و فقر و فلاکت فرهنگی و اجتماعی که توی جامعه ی ایرانه .. بچه های فقیر بیگناه و گرسنه و مسائلی از این قبیل .. برام از اینا نوشتن سخته و کلا میرم تو مود افسردگی .. برای همین از روزمرگی هام می گم یا از آرزوها و خیالاتم .. حالا واسه خودم و شاید چهارتا دیگه که گذارشون به این ورا افتاد . هدفم سرگرمی یا درس عبرت نیست . فقط نوشتنه . اسمم پریاست و الان هم ساعت نه و چهار دقیقه صبه . منم در محل کارمم و اینا رو تایپ می کنم . |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
| پیوندها |
|
* آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * *موسو گلابی *سیب من *آفتاب *ندا جوون *داش مهدی *ارشیا در سرزمین باد *ویولت *گیلاسی *همیشه رامونا *بدون چتر *یک زن و دلواپسی هایش |
|
RSS
|