![]() |
![]() |
|
| برای من هر روز یک آغاز است ..آغازی دوباره |
|
از روز دوشنبه افتادم تو خونه . تا امروز که اومدم شرکت ٬ اما انگار نه انگار که ۵ روز از سرما خوردگی من گذشته . اخه همه ی علائم سرجاشه . دیگه خسته شدم کاش زودتر حالم خووب شه ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 بهمن1388ساعت 8:2 توسط PaRpAryA خانم |
|
|
دیروز یک روز به یاد ماندنی بود . یک اردوی ۲۶ نفره به شهداد .. صبحانه در کمپ کویری ٬ گشت و گذار در کلوت ها :)) و ناهار بازم در کمپ کویری ٬ خیلی عالی بود ٬ خیلی از کلوت ها خوشم اومد........ فقط یکی سرما خورده بود و اصلا حال نداشت
دموکراسی می گوید: رفیق حرفت را خودت بزن، نانت را من می خورم. مارکسیسم می گوید: رفیق نانت را خودت بخور، حرفت را من می زنم. فاشیسم می گوید: رفیق نانت را من می خورم، حرفت را هم من می زنم و تو فقط برای من کف بزن. اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی. اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم و حرف بزن.. اما آن حرفی که ما می گوئیم. دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 بهمن1388ساعت 8:4 توسط PaRpAryA خانم |
|
|
آدم وقتی که کمتر میره بیرون و به جز اطرافیان خودش کسی و نمیبینه یادش میره که کجا داره زندگی میکنه .. توی یه کشور جهان سوم ٬ که بیشتر از همه چی از نظر فرهنگی عقب افتاده هست .. اینا رو وقتی دیدم که تو کلاس مشاوره قبل از ازدواج شرکت کردم ٬ اونجا دو تا از عروس خانوما یکی متولد ۷۴ و اون یکی هم متولد ۷۵ بود ..
و دیشب من بعد از شش سال ارتودنسی براکت های دندونم و برداشتم .. الان یه احساس خاص دارم این براکت ها همیشه همراه من بودن و یه عالمه با هم خاطره داشتیم :)) اینروزا کلی حس های خوب دارم و خوچالم :)) دیروز روز قشنگی بود و خیلی هم خاطره انگیز .. جز اون تیکه فقر فرهنگی که هر وقت یادش میوفتم جدی جدی ناراحت میشم . می تونم اتفاقات دیروز بیام اینجا ثبت کنم اما بیشتر دلم می خواد که پیش خودم بمونه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 دی1388ساعت 13:54 توسط PaRpAryA خانم |
|
|
امروز تقریبا روز سردی بود منم هم به علت جو گیری و هم به علت ذیق وقت کم لباس پوشیدم . ولی چون بدو بدو اومدم خیلی سردم نشد . بازم امروز اینجا تنهام . خب بدک نیست در عوض یه اهنگ ملایم از ویگن گوش می کنم :
لا لا لا لالایی لا لا لا لالایی لالایی کن مرغک من دنیا فسانست *۲ هر ناله ی شبگیر این گیتار محزون اشک هزاران مرغک بی آشیانست *۲ ببار ای نم نم باران *۲ زمین خشک را تر کن ٬ سرود زندگی سر کن دلم تنگه دلم تنگه/ *۲ *۲ یعنی این قسمت دو بار تکرار شده . الان هم اهنگ ملایم بعدی شروع شد یه خوبی که این اهنگ های ملایم دارن اینه که من راحت می تونم همزمان که خوانندهه می خونه تایپ کنم چون سرعت تایپم کنده. الام اینه" خدا دوست دارد من و تو بخندیم ...... ازینم خیلی خوچم میاد .
سرانجام کتاب دن آرام من تموم شد . قشنگ بود ولی خیلی غم انگیز بود .. می خواستم بعدش یک کتاب سبکتر بخونم که مخم استراحت کنه !!! از پاریز تا پاریس باستانی و برداشتم اما همینکه یک صفحه خوندم در خودم باز هم آمادگی احساس کردم به همین جهت هم کتاب ژوزف بالسامو یکی از آثار دوما رو برداشتم . ترجمش از ذبیح الله منصوریه و تا زمانیکه که خوب شیر فهمت نکرده دست بردار نیست برای همینم کار شاقی نیست خوندنش .
دیشب باز هم یک لباس پفیه قشنگو پرو کردم و از اینم خیلی خیلی خوچم اومد . رنگش هم سبز پسته ای خیلی ملایمیه من از رنگش هم خیلی خوچم اومده . رنگ لباس عقده مامانمه . خیلی رنگه اونو دوست دارم و همیشه توی ذهنم لباس عقد رنگش می بایست سبز باشه . قبلنا که کلاس اول دبستان بودم وقتی مامانم اداره بود می رفتم سر کمد لباساش و لباس عقد سبز پسته ای شو از کاورش به سختی در می آورم و می پوشیدم . برای همینم الان یه کاور پاره پاره داره و لباسه از ریخت افتاده از بس پوشیده شده . یادمه اونوقتا بعد از پوشیدن لباس مامانم سایه چشم سبزی رو که رنگ همون لباس بود و بر می داشتم و کلی به خودم می رسیدم با رژ لب های مامانم هم تا دلم می خواست بازی می کردم البته حواسم بود خراب نشن ولی خواهر کوچولوم که توی این پروژه ها منو همراهی می کرد و به نوعی ساق دوش من حساب میشد !! کوچیکتر از این حرفا بود که حواسش به خراب کردن چیزی باشه و با رژ لب ها روی مدل خودش که همون دیوار بود خط می کشید و طرحی نو در می انداخت :)) البته ما از صبح خونه نبودیم وگرنه دیگه خونه ای باقی نمی موند !! دو ساعتی که افسانه از کودکستان و منم مدرسه بر میگشتم اوضاع اینجوری بود !! البته همیشه هم من مقصر اصلی شناخته میشدم با اینکه خراب کاریهای اصلی که رخ داده بود و من حتی خبر نداشتم . البته اگر هم یهو میدیدم که افسانه با رژ لبها و مداد های آرایش مامان داره رو دیوار خط خطی میکنه !! تا می خواستم ازش بگیرم اینقد گریه می کرد که ساکت نمیشد بنابراین منم کاریش نداشتم !! فقط دفتر تلفن رو میذاشتم جلوش و تشویقش می کردم که اونو به جای دیوارا خط خطی کنه :))) مامانم از اداره که میومد بعد از دعوا متوجه سر و ریخت من میشد در حالیکه لباس عقد پوشیده بودم ! خندش می گرفت و می پرسید خب حالا وقتی برزگ شدی دلت می خواد با کی ازدواج کنی؟ منم بعد از کمی فکر خیلی خردمندانه میگفتم خب معلومه با بابا!:)) بعدش دیدم اکثر دختر بچه ها همینو میگن . لباسی هم که دیشب دیدم خیلی قشنگه ولی مشکل اینجاست که من کمی برای لباسم چاقم!! البته من حرفم اینکه که مشکل از من نیست و لباس باید سایزش با من جور بشه . ولی پیش خودم فکر میکنم اینه که باید حدود چهار پنج کیلو وزن کم کنم . برای من گرسنگی کشیدن خیلی سخته و کلا در هنگام گرسنگی قاط می زنم و هر کاری از عهدم ساختس!!! برای همین عاقلانه ترین راه ورزش کردنه . دیشب هم با خودم می گفتم که چه بامزه میشد که اگه من لباس عقد مامانم رو می پوشیدم !!! جدی خیلی بامزه بود :)
مخصوص نوشت: من که می دونم فعلا اینترنت نداری ولی بازم واست می نویسم : من دیگه توی گذشتت سر نمی کشم و اذیتت نمی کنم ٬ می دونم دیروز اشتباه از من بود و وقتی بهت گیر دادم تو هم شروع کردی . اما دیگه تو از من سئوال نکن . کسانی که تو گذشته من بودن برای من مردن و هیچ احساسی رو تو من بیدار نمی کنن ٬ احساسم به اونها مثل احساس به کسیه که فقط میشناسیش ٬ چیزی که زمانش سر اومده و متعلق به گذشته هاست . می دونم که توام مثل من فکر می کنی. برای من تو مهمی . تو رو دومس دارم و می خوام با تو باشم تا اخر عمرم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 دی1388ساعت 8:54 توسط PaRpAryA خانم |
|
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 دی1388ساعت 9:31 توسط PaRpAryA خانم |
|
|
کلا حالم گرفتست . اینم یه ایمیل بود که ازش خوچم اومد. خسته شدم .. خیلی هم خسته شدم . اصلا دپرسم . دیگه هیچی منو خوشحال نمیکنه ....
-------------------- وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی ، پرواز را --------------
----------------------
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر -----------------------
-----------------------
---------------------
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
----------------------
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
-----------------------------
-----------------------------
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست ------------------------ آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت--------------------------- وقتی داری در دریای زندگی سفر میکنی ..از طوفان ها و امواج نترس بگذار تا از تو بگذرند ..تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش همیشه به خاطر داشته باش ..دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهرنمی سازد ---------------------------- جایی در قلب هر انسان وجود دارد که در آن افکار تبدیل به آرزو میشوند و آرزوها به اهداف بدل می گردند -----------------------------------
جایی که در آن هر غیر ممکنی ؛ممکن می شودتنها اگر به هدف هایمان ایمان داشته باشیم
چند چیز هست که برای یک زندگی شاد و موفق به آن نیاز داریم ..اعتقادات..اهداف و آرزوها ..عشق ..خانواده و دوستان
--------------------------------
و از همه مهم تر اعتماد به نفس
خودت را باور داشته باش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 دی1388ساعت 14:28 توسط PaRpAryA خانم |
|
|
شب یلدا هم با همه طولانی بودنش سپری شد و با طلوع خورشید جای خودشو به اولین صبح زمستونی سرد و زیبا داد . از امروز همانطور که زاویه تابش خورشید عوض میشه روزها هم طولانی تر میشن تا وقتی به اولین روز تابستون می رسیم که بلندترین روز ساله و بعد از اون هم روزها رو به کوتاهی میگذاره تا یلدای آینده . یعنی به خاطر همین حساب کتابهای دقیق و قشنگه ایرانیان باستانه که من به ایرانی بودنم افتخار می کنم .. وگرنه الان که در کشور من چیزی جز فساد (حالا از هر نظری .. مثلا فساد انتخاباتی !! و .. ) موج نمی زنه .. آیت الله منتظری هم آزاد شد . یعنی این همه مدتی که تو حصر و اینا بود تموم شد . از این نظر ازش خوچم میاد که مثل بعضیا مثل همین آقا!!! اسیر دیو قدرت نشد . قدرت همه کار با آدم می کنه و ممکنه هر هیولایی از آدم بسازه . منم نمیگم همش تقصیره طرفه ( همین آقا بیشتر منظورمه) تقصیر ما مردمم هست . ما که همه چیز می خوایم تبدیل به اسطوره کنیم و از هر ننه قمری قهرمان از آب در بیاریم . من حرفم این نیست که ننه قمرها قهرمان نشن .. بشن واسه عمشون بشن !! به ما چه ؟ این حرف من نیستا حرف بنده خدا خاتمی هم بود . حالا من یه لحن دیگه بهش دادم :)) دیشب برای شب یلدا ما جایی نرفتیم منم اومدم یه سر پایین و دقیقا این میوه ها رو خوردم : سیب ٬نارنگی٬انار ٬ پرتقال٬خرمالو ٬ موز ٬ لیمو !! همه رو هم بی وقفه و پشت سر هم بعدش هم رفتم تو اتاقم و کتاب خوندم .. یه تیکه از متن کتابو (همون دن آرام جلد سومش ) بدجوری ازش خوچم اومد .گفتم اینجا بنویسم تا یادم بمونه : " در طول انروزهایی که چون جانوران در میان تپاله ها پنهان بود و با هر بانگ و صدایی که از بیرون می آمد برخود می لرزید٬ همه چیز را سنجیده و ارزیابی کرده و تصمیم گرفته بود . گفتی روزهایی که در جستجوی حقیقت بود ٬ آن تردید ها و تحول ها و کشمکش های درد آور درونی هرگز وجود نداشته است . همه این ها چون سایه ی ابری عبور کرده بود ٬ و کندوکاوهای او بی هدف و پوچ می نمود . اصلا چه جای فکر و اندیشه؟ چرا روحش چون گرگی جرگه شده در جستجوی گریزگاه و راه حل تناقض ها به این در و ان در میزد؟ زندگی به شیوه ای آسان و متطقی ٬ ساده می نمود . اکنون باور داشت هرگز حقیقتی یگانه که همگان بتوانند در زیر بالش پناه گیرند ٬ وجود نداشته است . حال می اندیشید که هر کسی ٬ حقیقتی ٬ مسیری ٬ از ان خود دارد . مردم برای یک تکه نان ٬ برای باریکه ای زمین ٬ برای حق زیستن ٬ جنگ کرده اند و تا آفتاب بر ایشان می تابد و تا زمانی که خون در رگهاشان روان است ٬ جنگ خواهند کرد . با انان که می خواهند او را از زندگی و حق زیستن محروم کنند باید جنگ کرد و سرسختانه ٬ اما با پولاد سر نفرت باید جنگ کرد . به احساسات نباید دهانه زد ٬ باید لگامش را رها کرد ."
-- خسته شدم :( --نیازی نیست چیزی بگم همه چی توی متن واضحه --راستی هر روز که میگذره من تورو بیشتر دومس دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 دی1388ساعت 8:37 توسط PaRpAryA خانم |
|
|
اینجور که گفتم درباره ی آرایشگاه یاد فیلم درباره ی الی افتادم و برداشت های زیادی که میشد ازش کرد . من که این فیلمو دیدم گفتم درباره ی همه بود الا الی! اول فیلم به نظر همه الی دختر خوبی بود و با اینکه برای نجات دادن بچه ی اون خونواده رفت . یهو ورق برگشت و دختر بدی شد .. و دست آخر هم بخاطر توجیه خودشون درموردش دروغ گفتن . این که اون وجود نامزدشو نادیده گرفته و درحالی که حقیقت یه چیز دیگه بود و بخاطر ترسشون دروغ گفتن .. آدما دروغ میگن چون میترسن .. دیگه دلیلی وجود نداره .
من و دوستم چهارشنبه ی گذشته رفتیم آرایشگاه که کارشو ببینیم .. اصلا من دهنم وا موند و به معجزه آرایش ایمان آوردم !!! وقتی که عکس های قبل و بعد عروس ها یا کسایی که نامزدیشون بود و نشون می داد ٬ قیافه ها ی منو میترا دیدنی بود .. یا پوسترهای خیلی قشنگی که به در و دیوار زده بود اصلا تو مایه های هنرپیشه های هالیوود :)) خیلی ستم !! هر عکسی که نشون می داد بیشتر دهن ما وا می موند و تنها کلماتی نظیر ایول ایول ایولا !! ازش خارج میشد :)) زنه که فهمید خودشم خندش گرفت . من اصلا حاضر نیستم ازم عکس بگیرن و قبل و بعد از آرایشو نشون ملت بدن !!! همینجوری خودم بد عکس هستم !! اگه رفتم اینجا نمیذارم عکس بگیرن .. البته بعدش چرا ولی قبلش نه !! اصلا اگه خیلی هم خوب چیزی !! شدم اجازه میدم پوسترامو بزنن به در و دیوار ..خوش تیپیه دیگه لامصب . دیشب هم یه لباس خیلی خوچگل خیلی خوچگل یعنی خیلی خوچگل دیدم و اولین و تنها لباسی بود که پرو کردم و خیلی ازش خوچم اومد . خیلی خیلی . دامنش پف دار بود . همه گفتن کی رنگه سورمه ای !! انتخاب میکنه ؟ خوب از این دیگه رنگای دیگه نداشت و لباسش هم لبنانی بود خیلی قشنگ بود .. یه چیزی میگم یه چیزی می شنوی در این حد ..
دیشب من یه برداشت غلط از یه حرف کردم و همش حالم گرفته شد !!! هنوزم میگم شاید خیلی هم برداشتم غلط نبوده اما حداقل دیگه حالم گرفته نیست . یه توضیح ضروری هم بدم که من حالم که گرفته میشه کلا قیافم این شکلی میشه نه می خوام اخم کنم نه قیافه بگیرم .. اصلا مدلم اینجوریه !!
در پایان هم امیدوارم اونی که الان خوابه خووب بخوابه و خوابای قشنگ ببینه تازه من که یادم مونده قرار بود چکار کنه و نکرده /؟ و ب لاگ ..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 آذر1388ساعت 8:40 توسط PaRpAryA خانم |
|
|
دیروز کمی از فیلم ۲۰۱۲ که در مورد قیامت و اینا هست و دیدم . داشتم با خودم میگفتم نسل ما که اصلا شانس و اینا نداشت .. از همون بدنیا اومدنمون که شیرخشک به سختی گیر میومد منم که شیرخشک می خوردم !! زمان جنگ بود و قحطی . بعدش یه چیزایی یادمه که قحطیه گوشت مرغ شد و مرغای بسته بندی شده ی برزیلی هم نایاب بود و گیر نمیومد . وقتی هم میرفتم مدرسه مثلا کلاس اولی که بودم ٬ فقط سه شعبه کلاس اول بود و سه تایی و چهارتایی توی نیمکت های کهنه و زهوار در رفته میچپیدیم ٬ حالا مدرسه ما تازه خوب بود خیلی مدرسه ها دو شیفت کار می کردن و همینجوری که سالها میگذشت سیل جمعیت ما بچه ها هم که از دبستان به راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه رفتیم جریان داشت . موقع کنکور که گند می خورد به اعصاب و روان همه . دانشگاها ظرفیت پذیرش نداشتن تا بچه های ورودی ۸۳ . از اون به بعد بهتر شد و جمعیت هم کمتر . الان هم کلی مدرسه ی خالی موجودی و تعداد بچه ها هم تو کلاس ها کمه و آموزش بهتری هم براشون صورت میگیره . خلاصه از شانسه ما بود دیگه . بعدش از دانشگاه واسه دخترای نسل من که دوران بی شوهری و قحط الرجال اومد و برای پسرا هم بیکاری حالا به هر ضرب و زوری یه مدرکی از دانشگاهی گرفته بودن و باز این سیل جمعیت دنبال کار و درآمد بود . با بیکاری و بی پولی و در نتیجه اون اعتیاد هم نمیشه تشکیل خانواده داد .. میشه؟؟؟ خب اینجا یه عده میگن میشه که برن آمار طلاق ها رو ببینن که دو سوم ازدواجا نتیجش چیه؟ بله طلاقه !! می دونم شدن که میشه اما چه فایده ؟؟؟ یه عده هم میگن که نه بابا با بی پولی و اعتیاد مگه میشه زن گرفت / که اینم نمونش همون قحط الرجاله و خیلی هم شاهد دعوای دخترا سر یه پسر!!! بودیم و دوئل معکوس و دوره آخر الزمون .. احتمالا واسه مرگمون هم قحطیه گور میشه و جنازمون هم رو این زمین حیرون میمونه .. یا قبلش خانه های سالمندان پر و پیمون میشه و بازم اونجا میچپوننمون نه حالا تو خودت در حق والدینت چطوری بودی انتظار داری نری خانه سالمندان؟ همه اینا رو گفتم که بگم نسل ماست دیگه خیلی خوش شانسه بعید٬ نیست بخوریم به قیامت و سه سال دیگه حالشو ببریم دوس دارم زودتر این فیلمو ببینم .
پ.ن: الان تو اداره دورو برم خلوت بود می خواستم بعد از این پست بشینم پای فیلم!! حالا آجیل چیبس و ماست موسیر نبود هم یه جوری سر می کردم تا اینکه سروکله ی یه سرخر پیدا شد . دیروز که با دخترخاله همین سرخره بیرون رفته بودم !! دختر خالش قبلا یکی از دوستام بود بعد از دو سال دیروز دیدمش رفتم دم کلاس زبان دنبالش و از اونجا هم رفتیم آرایشگاه که قضیه اش مفصله و تو یه پست دیگه می گم.. خلاصه دخترخاله همین آقای سرخر میگفت که این سرخر کلی خالی بنده و تازه خواستگارش هم بوده و اینا منم گفتم که تو بهتر میدونی اما تا جایی که ما دیدیم درسته که سرخره اما خیلی مودب هست . دوستم می خواد بره کانادا و دنبال گرفتن ویزای تحصیلیه .. چقد فکر این که از ایران بری قشنگه ..البته من هیچوقت راضی نمیشم که برای همیشه بزارم و برم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 8:48 توسط PaRpAryA خانم |
|
|
خیلی از اتفاقهای زندگی ما آدما اجتناب ناپذیرند . یعنی شاید خودت بدونی که رخ میدن ولی دوس داری همیشه از فکر کردن بهشون فرار کنی و با خودت بگی بیخیال آینده همین دم رو خوشیم!! اما وقتی که با او موقعیت مواجه میشیم و به واقعیت مبدل میشه ٬ اون موقع هست که آدم هنگ میکنه و احساساتش به هم میریزه و شاید تو اون هیری ویری نتونه تصمیم درستی بگیره شاید من کمی نامفهوم مینویسم هم انسجام دادن به فکر و نوشتنش برام دشواره . حرفم اینه که تو اینجور موقعیت ها آدم ممکنه هزار جور تصمیم بگیره و خیلی سخته که تصمیم درست رو پیدا کنه و سرنوشت آدم هم اکثرا همین مواقع قراره رقم بخوره و جدی جدی هم می خوره .. قصه زندگی آدما خیلی به هم شبیه هست در حالی که ممکنه خیلی هم فرق داشته باشه مثه یه پارادوکس می مونه . به نظر من همه ما حس های مشترک زیادی رو تجربه می کنیم و همون قدر به هم شباهت داریم که همون قدر ممکنه فرق داشته باشیم . گاهی هم که آدم نمیتونه هیچ تصمیمی بگیره . از بایگانی مخش استفاده می کنه و میذاره برای بعدش هم همون طور که بالا گفتم دیگه خر بیار و باقالی بار کن!! خیلی وقتا هم واقعا زمان همه چیز و روشن میکنه و نیازی نیست که تو کاری کنی . کارت میشه همون صبر کردنت. اشتباه خیلی از ما آدما هم همینه . تا تقی به توقی می خوره با خودمون میگیم الان باید چکار کرد؟؟؟ یا چکار کنم یا از کی کمک بگیرم؟؟ یا هی خدایا کمک کمک !!! شاید چاره آسونتر باشه از این حرفا و همین باشه که "صبر" کنی .. و بذاری گزینه ای به نام " زمان " وارد بشه و کار خودشو کنه .. کاری که کمتر از معجزه نیست . در پایان هم سخنان گهربار خودمو با جمله ای گهر باتر :)) از" بودا " به آخر میرسونم که یکی از دوستام بهم اس داده : البته اگه مبایلمو پیدا کنم !! : نوشتن نیکوست اما اندیشیدن بهتر است ( یکی نیست بگه بودا جان من اگه نمی اندیشیدم پس از کجا کلمه میاوردم بنویسم؟!!! بگذریم نمی خوام بت گیر بدم سوسک شی) و تیز هوشی نیکوست ولی شکیبایی بهتر است (اینو خووب اومدی منم حرفامو پس میگیرم) م.خ.ن: یعنی مخصوص نوشت: ببین اونی که الان خوابیدی .منم زنگیدم جواب ندادی ..!! وقتی بیدار شدی و اومدی اینجا خوندی بعدشم چکم کردی ببینی کجا رفتم و عکس فیس بوک و اینا و .. اینو بدون که من دلم می خواد تو بیای و تو وبلاگت آپ کنی. اوکی؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 آذر1388ساعت 11:9 توسط PaRpAryA خانم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.......
............ اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد منو ساقی بهم سازیمو بنیادش براندازیم .................. .......... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
| پیوندها |
|
03031112 *موسو گلابی *سیب من *آفتاب *ندا جوون *داش مهدی *ارشیا در سرزمین باد *ویولت *گیلاسی *همیشه رامونا *بدون چتر *یک زن و دلواپسی هایش احتمال فراری همیشگی* |
|
RSS
|