تبليغاتX
×بــــازم همــــــین جووووری×




















×بــــازم همــــــین جووووری×

 


استقلال آزادی جمهوری ایرانی
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:59 توسط 03031112| |

 

                     زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست .

 

دیشب تنهایی را احساس می کردم درحالیکه ستاره ها طلوع کرده بودند ٬وجود ستاره ها باعث میشد که من نترسم ..وقتی ترسم از بین رفت و به اطرافم نگاه کردم در سکوت محض صدای جویبار می آمد که شرشر جریان داشت ٬ من تقریباْ نزدیک جوی آب بودم و وقتی کمی به بالا نگریستم درختای کهن سالی را میدیدم که پائیز همه ی کرک پر آنها را ریخته بود و ستاره ها مثل میوه های درختای کهسال به نظر می رسیدند.. کنار شاخه ها ی خشک درختان کهن میوه هایی نورانی روئیده بود و میوه های زیبای چشمک زن ٬میگفتند بیا و ستاره ای بچین .. سرمای هوا باعث میشد هرازچندگاهی خود را جم و جور کنم و باز از نو به تماشا بنشینم . کنار این درختان ستاره دار هم دیواری کاهگلی بود و مشبک آنطور که بعضی از میوه های این درختان کهن و خزان زده نیز روی دیوار افتاده بود . ماه لبخندی به لب به من و جویبار می نگریست ..

 

در آن نزدیکی ها سگی عوعو میکرد

اما  من دیگر تنها نبودم..

 

پ.ن:

این صحنه باشکوه و رویایی خیلی از تصوارتم نسبت به زیبایی شب کویر جذاب تر بود ..




بعد نوشت: 

نه مرادم

نه مریدم

نه پیامم

نه کلامم

نه سلامم

نه علیکم

نه سپیدم

نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم

نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

حقیقت نه به رنـگ است و نه بـو

نه به هــای است و نه هــو

نه به این است و نه او

نه به جـام است و سَبـو

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

همه جا تو

نه یک جای

نه یک پای

هَمه‌ای

با هَمه‌ای

همهمه‌ای

تو سکوتی

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی. 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9:36 توسط 03031112| |

 

 

من خیلی مطالب ارزنده ای اینجا به رشته تحریر در آورده بودم که همش فنا شد . خیلی غصه ام گرفت . من کند کند آپ می کنم بعدش اینجوری یهو همش فنا میشه ؟؟ این انصافه؟

 

خیلی حالم گرفته شده و هنوزم باورم نمیشه که به همین راحتی رفتن .. داشتم مطالب ارزنده ام رو خوچگل می کردم همشو گرفته بودم که دستم خورد روی خط جدا کننده !!! اونوقت به جای نوشته های گرانبهام!! یه خط ظاهر شد .. بعدش این خراب شده که کنترل ضد!!! توش کار نمیکنه از ناچاری بازم زدم رو خط جدا کننده که شاید اوندفعه که آوردش الان ببرتش!! که نبرد رفتم تو دیوار و خیلی ناراحتم الان!!!

دیگه هم حوصله ندارم باز بنویسم!! فقط پی نوشتم این بود که الان دارم میرم پول مب پرداخت کنم و من از ایرانسل بدم اومد و دلایل این بد اومدن ها و غیره و ذالک (ذلک)؟؟ الان هم یه چیزی یادم اومد از زبان به شدت مسخره عرب ها : غیره و تلک!!

اینم یه نوشته باحاله که موقع چک میل پیدا کردم:

 

1-  به خاطر داشته باش که
 عشق
‎های سترگ ودستاوردهای عظیم، به
خطر کردن
‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج
‎اند.

2-   وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را

* مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای

4- به خاطر داشته باش دست
نیافتن به آنچه می
‎جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر می
‎خواهی قواعد بازی
 را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

6-به خاطر یک مشاجره کوچک ارتباط بزرگی را از دست مده.

7-  وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده‎ای، گام‎هایی را پیاپی برای جبران
 آن خطا بردار.

8-  بخشی از هر روز خود را به
 تنهایی گذران.

9-  چشمان خود را نسبت به
 تغییرات بگشا، اما ارزش
‎های خود را
به
‎سادگی در برابر آنها فرومگذار.

10-  به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11-  شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش
‎تر عمر کردی، با یادآوری
 زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

12-  زیرساخت زندگی شما، وجود
جوی از محبت و عشق در محیط خانه و
خانواده است.

13-  در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می
‎کنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه
‎های قدیم نگیر.

14-   دانش خود را با دیگران در
میان بگذار. این تنها راه جاودانگی
است.

15-  با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

16-  سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته
‎ای.

17-  بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما
به هم سبقت گیرد.

18-  وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده
‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده
‎ای.

19-  در عشق و آشپزی، جسورانه
دل را به دریا بزن.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:41 توسط 03031112| |

 

گاهی با آدم هایی برخورد می کنم که خیلی احمق هستند٬ خیلی خیلی..  اصلا نمی دانم چه طور می توان جوابشان را داد ؟

قرار بود امروز با یکی از این احمق های روزگار تلفنی حرف بزنم و دلیل چرندیاتی را که می زند سئوال کنم .. اما با خودم می گویم چه انتظاری داری؟ اصلا ارزش سئوال کردن دارد؟

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:50 توسط 03031112| |

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند

به آرامي آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی
اگرهميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
دوری كنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی

امروز زندگی را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاری كن

 

شعر از پابلو نرودا - ترجمه از احمد شاملو

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:33 توسط 03031112| |

  

 ********



                                                            13 آبان 

 گزارش لحظه به لحظه همراه با عکس تو لینک بالا..



چند تا پوستر واسه امروز :

http://hagegatnews.files.wordpress.com/2009/10/1054-09-8916525111-sabz21.jpg



 





 



 




 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:14 توسط 03031112| |

 

 اصلا حوسم نبود . امروز فهمیدم که واقعا پائیز شده ٬ یعنی می دونستم در چه فصلی از سال هستیم اما حسش نکرده بودم ٬ چند شب هوا اینقدر سرد شده بود که مرتب پائیز زیبا رو با زمستان اشتباه می گرفتم ٬ امروز به نظرم هوا عالیه و واقعا یک روز زیبای پائیزی رو می گذرونم. شاید چون امروز تولدمه این حال و هوا رو دارم ٬ دیروز فکر می کردم حس خاصی ندارم نسبت به روز تولدم و کادو گرفتن به نظرم خوشایند بود فقط . وقتی خیلی از دوستام فقط با یک اس ام اس تولدمو تبریک گفتن خیلی خوشحال شدم و کمی هم شرمنده . هیچوقت حواسم نیست که من هم متقابلاْ تولدشونو تبریک بگم . خاصیت تبریک تولد و اصلا همه کیفش به اینه که همون روز آدم یادش باشه و تبریک بگه نه اینکه چند روز بعدش به طرف بگی راستی تولدت هم مبارک ببخشید من یادم نبود!!

من لا به لای یه کتاب قدیمی که ورق می زدم یه برگه کوچیک پیدا کردم که گواهی تولدم بود!! نوزاد دختر ۱۳ آبان ۶۲ با مهر و امضای دکتر٬ خب اونموقع که اسم نداشتم و تنها مشخصاتم تو دنیا همین بوده .. نوزاد دختر - ساعتشم هم به نظرم حوالی ۴ بعذ از ظهر بود - خلاصه این که ما هم به دنیا اومدیم و چقدر سریع ۲۶ سال گذشت و الان که به تمام خاطره هام فکر می کنم و مثه یک فیلم توی ذهنم می تونم مرورشون کنم میبینم که خاطره های خوب زیادی دارم . خاطره هایی که خیلی شیرین هستن و میدونم که تا آخر عمرم همراهیم می کنن . اصلا به نظر من مهمترین خاطره های من شکل گرفتن و فک می کنم بقیه خاطره هام به جذابی خاطرات دوران خوب بچگیم نباشن و بی مزه میشن کم کم .. البته من اصلا از بچه خوشم نمیاد اما اگه روزی روزگاری بچه ای داشته باشم حتماْ خاطره کارهای اون بچه و شیرین کاری هاش بقیه خاطراتم رو تشکیل میده و با یادآوری اونا ذوق میکنم !! برای همین میگم دیگه بی مزه میشه . اونوقت اون بچهه مثل الان من میشه و بازم این چرخه تکرار میشه . حالا نه این که این چرخه فقط بستگی به نسل من داشته باشه . نه اصلا نسل من منقرض .. این همیشگی هست . اینجوری شاید همه ی ما یادگاری هستیم !! یادگاری اجدادمون . خصوصیات اخلاقی ٬ قد و قیافه و درد و مرض هاشون شاید هم غم و غصه هاشون از طریق ژن ها بهمون میرسه و بازم شکوفا میشه .

 

الان که ۲۶ ساله شدم فهمیدم که :

-عمر آدما کوتاه نیست اما خیلی خیلی به سرعت میگذره پس بهتره وقتی میدونم همه چیز گذرا هست در مواقع ناراحتی کمتر غصه بخورم و قدر خوشیهای هرچند کوچیکمو بدونم .

-خیلی مهمه توی سرعت زیاد به همه چیز خوب توجه کنم ٬ به مردم به همه آدمایی که هر روز میبینم . امروز اینکارو کردم و فهمیدم من چهره های آشنای زیادی رو می شناسم

- توی سرعت زیاد و وقتی چیزی غیر قابل برگشته باید توی لحظه ها و همین الان زندگی کنم . زندگی یعنی همین الان ..

 

 

پشت سر مرغ نمي خواند .

چيزها ديدم در روي زمين :

كودكي ديدم . ماه را بو مي كرد .

قفسي بي در ديدم كه در آن ، روشني پرپر مي زد .

نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت .

من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوبيد .

ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي دور شبنم بود ،

كاسه داغ محبت بود .

من گدايي ديدم ، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست

و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز

*****

بره اي را ديدم ، بادبادك مي خورد

من الاغي ديدم ، يونجه را مي فهميد

در چرا گاه نصيحت گاوي ديدم سبز

شاعري ديدم هنگام خطاب ، به گل سوسن مي گفت : شما

*****

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور

كاغذي ديدم ، از جنس بهار .

موزه اي ديدم ، دور از سبزه

مسجدي دور از آب

سر بالين فقيهي نوميد ، كوزه اي ديدم لبريز سئوال

۰

۰

۰

مردمان را ديدم

شهرها را ديدم

دشت ها را ، كوهها را ديدم

آب را ديدم ، خاك را ديدم

نورو ظلمت را ديدم

و گياهان را در نور ، و گياهان را د رظلمت ديدم

جانورها را در نور ، جانور ها را در ظلمت ديدم

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم

*****

اهل كاشانم اما

شهر من كاشان نيست .

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .

*****

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم .

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد .

و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ،

عطسه آب از هر رخنه سنگ ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي .

و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح .

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ .

ضربان سحر چاه كبوترها ،

تپش قلب شب آدينه ،

جريان گل ميخك در فكر

شيهه پاك حقيقت از دور .

من صداي كفش ايمان را در كوچه شوق

و صداي باران را ، روي پلك تر عشق

روي موسيقي غمناك بلوغ

روي آواز انار ستان ها

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي

پرو خالي شدن كاسه غربت از باد

*****

من به آغاز زمين نزديكم

نبض گل ها را مي گيرم

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت

*****

روح من در جهت تازه اشياء جاري است .

روح من كم سال است .

روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد .

روح من بيكار است :

قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد .

روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد

*****

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن .

من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين .

رايگان مي بخشد ، نارون شاخه خود را به كلاغ .

هر كجا برگي هست ، شوق من مي شكفد .

بوته خشخاشي ، شست و شو داده مرا در سيلان بودن .

*****

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم .

مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن .

مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم .

مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم .

مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابري

تابخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير

*****

.

من به سيبي خشنودم

و به بوئيدن يك بوته بابونه .

من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم .

من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد .

و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند

من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ،

رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را .

خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد .

سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد .

ماه در خواب بيابان چيست ،

مرگ در ساقه خواهش

و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.

*****

زندگي رسم خوشايندي است .

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي ماه ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

*****

زندگي  شستن يك بشقاب است .

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است .

زندگي  مجذور آينه است .

زندگي گل به توان ابديت ،

زندگي ضرب زمين د رضربان دل ها،

زندگي هندسه ساده و يكسان نفس هاست .

*****

هر كجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .

چه اهميت دارد

گاه اگر مي رويند

قارچ هاي غربت ؟

*****

من نمي دانم

كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ،

كبوتر زيباست .

و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد

واژه ها  را بايد شست .

واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد

چتر ها را بايد بست ،

زير باران بايد رفت .

فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد .

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت .

دوست را ، زير باران بايد جست .

۰

۰

۰

صبح ها نان و پنيرك بخوريم

و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام .

و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت .

و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد

و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست

و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند .

و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد .

و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون .

و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت .

و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت .

و اگر مرك نبود ، دست ما در پي چيزي مي گشت .

و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد .

و بدانيم كه پيش از مرجان ، خلائي بود در انديشه درياها

و نپرسيم كجاييم ،

بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را .

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست .

و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است

و نپرسيم كه پدرها ي پدرها چه نسيمي . چه شبي داشته اند .

پشت سرنيست فضايي زنده .

 

پشت سر باد نمي آيد .

پشت سرپنجره سبز صنوبر بسته است .

پشت سرروي همه فرفره ها خاك نشسته است .

پشت سرخستگي تاريخ است .

پشت سرخاطره موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد .

*****

لب دريا برويم ،

تور در آب بيندازيم

و بگيريم طراوت از آب .

ريگي از روي زمين برداريم

وزن بودن را احساس كنيم

*****

بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم

ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين ،

مي رسد دست به سقف ملكوت .

ديده ام ، سهره بهتر مي خواند .

گاه زخمي كه به پا داشته ام

زير و بم هاي زمين را به من آموخته است .

گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابرشده است .

و فزون تر شده است ،  قطر نارنج ، شعاع فانوس .

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست .

مرگ وارونه يك زنجره نيست .

مرگ در ذهن اقاقي جاري است .

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان .

مرگ در حنجره سرخ ـ گلو مي خواند .

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .

مرگ گاهي ريحان مي چيند .

مرگ گاهي ودكا مي نوشد .

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .

و همه مي دانيم

ريه هاي لذت ، پر از اكسيژن مرگ است .

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم .

*****

 

 

كار ما نيست شناسايي  راز گل سرخ .

كار ما شايد اين است

كه در افسون گل سرخ شناور باشيم .

پشت دانايي اردو بزنيم .

دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم .

صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم .

هيجان را پرواز دهيم .

روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم .

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي.

ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم .

نام را باز ستانيم از ابر ،

ازچنار ، از پشه ، از تابستان .

روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم .

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم .

*****

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم .

 

 

 -می خواستم هنوز خیلی بنویسم ٬ اما سهراب همه حرفای منو خیلی بهتر زده بود ...

  

**

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:1 توسط 03031112| |

 

خب دیروز رفتم مطب دکتر٬ بهم گفت تو که این همه مدت صبر کردی یک ماه دیگه هم صبر کن تا کامل فیکس بشه دندونات . این در حالیه که دندونای فک پائین من اصلا از همون اول مرتب بودن تا اینکه بنا به توصیه دکتر ارتودنسی شد می گفت به این دلیل که تو فک پائینت یه دندون آسیای شیری هست که زیرش هم دندون نیست ٬ اینم به علت شیری بودن لق نیشه و می افته ٬ باید بکشیش اونوقت ما با ارتودنسی جاشو پر می کنیم! حالا این دندون شیری اینقده محکم بود که به سختی کشیده شد .. الان هم بعد از پنج سال هنوز فیکس نشده جاش! امروز باز نوبت داد که برم . یادم باشه ساعت ۴:۳۰ مطب باشم .


دیروز هیچ خریدی نکردم کلی مانتو دیدم که از همهشون حالم به هم خورد . هم این که جنسشون خیلی زاقارته هم این که رنگای تیره ی زشتی دارن هم از مدل همشون بدم اومد. من باید برم خیاطی واسه مانتو . خیاطی رفتن هم شانسی در میاد مخصوصا این آقا خیاط ما غیرتی هم هست . همه مانتو و لباسا رو گشاد و بلند می دوزه !! موقع پرو لباس هی باید بگی تنگ تر و کوتاه تر و واسه پرو آخر هم باز باید بدی پنج ساتن کوتاه کنن مانتوت رو


دیشب رفتیم بیرون شام خوردیم تا موقع شام خوب بود خیلی خوش گذشت ٬ کلی هم پیاده روی کردیم . اما بعد از شام افتضاح بود و خیلی بد گذشت و همش اعصاب خوردی پیش اومد ٬ به نظرم من تقصیری نداشتم!!

نزدیکای خونه هم دو تا پسره خیلی نیکبت همراهیم کردن!! البته انگار سنشوم زیاد بود اما کوچولو مونده بودن ٬ آخه اینا داشتن جلو من راه می رفتن من فک می کردم بچه هستن بعدش هی آروم آروم راه رفتن تا اینکه یکیشون برگشت ٬ یادم نیست دقیقاْ چی گفت اما کلی واسه خودش مرد بزرگی بود و ریش و سیبیل داشت . حالا قدش تا شونه من میشد (من قدم متوسطه ۱۶۶) بعدش خیلی هم لاغر بود که اصلا ازش نترسیدم ٬ با خودم گفتم هههه اینو باش الان می تونم بزنم بکشمش . یه اخم هم بهش کردم که حساب کار خودشو کرد و دمش رو گذاشت رو کولش و دور شد . موقع از خیابون رد شدن هم کلی احتیاط کردم اما یه پژو عقده ای مخصوصاْ اومد سمت من و ترسوندم یعنی با سرعت بالا از کنارم رد شد طوری که من پریدم عقب و چون ترسیده بودم یه کم اشک تو چشمام جمع شد ..


امروز عصر دلم می خواد  همش تو خونه پیش مامانم باشم ٬ آخه دیروز کم دیدمش دلم براش تنگ شده . امروز عصر دلم می خواد تنها باشم خیلی تنها . شاید چند روز می خوام تو لاک خودم باشم و از دنیای بیرون فاصله بگیرم .

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:15 توسط 03031112| |

 

کامی ویروسی شده و حالم هم گرفته هست باید ویندوز نصب کنم اما درایور هاشو گم کردم  سیستم من هم مال شش هفت ساله پیشه و عمراْ بشه از یه سایتی دانلود کنم !! بعضی از افراد به شدت نامرد هم گفتن اصلا مشکلی نیست و کیس منو درست می کنن اما در حد یه شعار باقی موند و فقط کیس خودشون رو بردن !!!!

خب طبیعی هست که من قهر باشم ! بالاخص که با فلان دختر!! هم سر و سری داشته باشه!! چه توقعی میشه داشت؟ دوره زمونه ی بدی شده اینو دیگه همه می دونن....


من دو روزه که به شدت دلم شیرینی خامه ای می خواد. از این شیرینی خامه ای ها که سم سون درس می کرد می خوام . شاید عصری برم و چند برش از انواع شیرینی خامه ای بخرم و بخورم! ضایع نیست تو شیرینی فروشی؟؟


شاید عصری بعد از گذشت ۵ سال!! برم مطب دکترم و ارتودنسی های فک پائینم و باز کنم! میدونم دلم براشون می تنگه آخه دو سال پیش که فک بالا رو باز کردم دلم براشون خیلی تنگ شد ولی با گذاشتن پلاک موقت خیلی سر زبونم می گرفت البته بعد از چند هفته عادی شد و منم مثه آدم حرف می زدم . الان باز به مدت چند هفته سر زبونم می گیره!!! و تمام س ها رو ش تلفظ می کنم و خیلی هم باید مواظب پلاکم باشم تا گم نشه.


دلم می خواد برم برای خودم یه عالمه خرید کنم . من مانتو و کفش می خوام و خیلی چیزای دیگه مثلا یه شال مشکی و چند تا کش مو خوشکل یه مسواک نو و یه چیزی که همینجوری ازش خوشم بیاد ....


 خوشحالم چون هوا ابری و سرده


به همه دوستام سر زدم وقت نشد کامنت بزارم به موقش دست پر میام

 

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:6 توسط 03031112| |

 

داشتم کتاب آنا کارنینا تولستویکه یکی از معروف ترین داستانهای عشقی دنیاست رو برای بار دوم می خوندم که نیمه تمام موند. کلی کتاب دارم که همیشه می خواستم بخونم . از اردیبهشت که نمایشگاه کتاب بود تا الان هنوز نخوندمشون!! به جز کتای صد سال تنهایی که همون روزها خوندم بقیه دست نخورده مونده ! اومدم دن آرام رو شروع کنم که اول با خودم گفتم چقد دلم برای آنا کارنینا تنگه و رفتم سراغ اون که نیمه کاره موند! یعنی تا آخرای جلد یک خوندمش٬ من شخصیت انا رو دوس دارم یهنی برام نفرت انگیز نبود با وجود خیانتی که کرده بود! من اگه بخوام قضاوت کنم حق رو به آنا میدم.

نمی دونم دلم چه جور کتابی می خواد ؟ شاید دلم می خواد برم یه جای ساکت و آروم ترجیحا توی طبیعت ٬ اگه جایی باشه که صدای شرشر آب هم باشه دیگه ف به المراد!! کتاب شازده کوچولو رو بخونم . الان که فک می کنم بازم دلم می خواد کتاب کلیدر اثر جاودانی محمود دولت آبادی رو هم باز بخونم. یادمه بار اول خیلی لذت بردم از خوندنش ٬ نمی دونم چرا به کتاب های جدیدم فک نمی کنم در حالیکه همیشه دلم می خواست کتاب ابله یا کتاب دن آرام یا جنگ و صلح رو بخونم ٬ اما همش به فکر کتاب های قدیمیم هستم ..

 

تمام نا تمام من
تمام ناتمام تو
به ناتمامیم قسم
که نا تمام مانده است

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:37 توسط 03031112| |


Design By : Night Skin